اگر می دانستی، هرگز نمی رفتی
نمی دانستی، نمی دانی، نخواهی دانست
رفتی، نمی آیی، نخواهی آمد...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:12 توسط عَشَقه
|
سلاخی می گریست.
به قناری کوچکی دلباخته بود!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:53 توسط عَشَقه
|
بوسه ای زان دهن تنگ بده یا بفروش
"حافظ"
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:1 توسط عَشَقه
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:53 توسط عَشَقه
|
زخم شیرینی است
یادگار این بوسه
روی گونه های جوانی ام
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:28 توسط عَشَقه
|
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:5 توسط عَشَقه
|
ترک کردن تو چقدر سخت است
مثل این سیگار لعنتی
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:33 توسط عَشَقه
|
درست مثل یک جزیره از همه طرف به تنهایی محدودم و چشم به راه یک کاشف
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:52 توسط عَشَقه
|
از تو که حرف می زنم
همه ی فعل هایم ماضی اند
ماضی بعید
خیلی بعید
کمی نزدیک تر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است!
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:15 توسط عَشَقه
|
درست لحظه ای که موفق به یافتن تمام پاسخ ها شده بودم ، تمام پرسش ها عوض شده بود!
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:3 توسط عَشَقه
|
بیشتر از آنچه که فکر می کنی دوستت دارم
ای تویی که هیچ وقت به هیچ چیز فکر نمی کنی!
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:27 توسط عَشَقه
|
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:50 توسط عَشَقه
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:17 توسط عَشَقه
|
رفت...
(کوتاهترین داستان دنیا)
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:57 توسط عَشَقه
|
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:27 توسط عَشَقه
|
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:28 توسط عَشَقه
|
گفتی به ناز: بیش مرنجان مرا، برو
وان گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 21:8 توسط عَشَقه
|
زیر شمشیر غمت رقص کنان باید رفت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:41 توسط عَشَقه
|
کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟!؟!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:47 توسط عَشَقه
|
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:8 توسط عَشَقه
|